گردش ریحانه تو یه روز تعطیل
دیروز یعنی روز جمعه من و تو و بابایی بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم تصمیم گرفتیم برا ناهار بریم بیرون از شهر. بعد از اینکه وسایل رو آماده کردیم همگی سوار شدیم و راه افتادیم
. جایی که واسه رفتن در نظر گرفته بودیم روستای کارده بود. یعنی نزدیکای سد کارده. من و بابایی ٢ سال پیش اونجا رفته بودیم و حسابی بهمون خوش گذشته بود برا همین حالا میخواستیم ٣نفری
به اونجا بریم و تو هم طبیعت اونجا رو ببینی و لذت ببری.
وااااااااااااای که چه جای قشنگی بود. خیلی سرسبز و باصفا پر از باغهای درختای مختلفی مثل:زردآلو، آلو، سیب... ما هم رفتیم تو یکی از این باغ ها و بساط ناهار رو اماده کردیم و با اینکه تو رو نمیتونستیم یه جا نگهداریم تا ناهار بخوریم ، از هر ترفندی استفاده کردیم تا تو سرت گرم شه و ما غذامون رو بخوریم.البته همزمان تو هم داشتی به به(سوپ) خودت رو که برات آورده بودم میخوردی. چه لذتی داشت خوردن غذا در کنار این طبیعت سبز رنگ و آب چشمه و کوههای بلند...
بعد از خوردن ناهار...
بعداز خوردن ناهار بارون نم نم شروع شد که طراوت اونجا چند برابر کرد. اونجا تو چقدر بازی کردی
. همش میرفتی سمت علف های تو باغ و مستقیم میبردیشون طرف دهنت. من و بابایی هم بدووووو که از تودهنت درشون بیاریم .الهی قربونت برم من که همه چی رو دوست داری مزه کنی.
خلاصه بعد از اینکه من و بابایی یه خورده بدمینتون بازی کردیم (البته ما تو رو یه جورایی به کمربند داخل ماشین بسته بودیم که بیرون نیای چون پایین نمیتونستیم بذاریمت)
تو کمربند و نمیدونم چه جوری کنار زدی و میخواستی بیای پیشمون که بابایی متوجه شد و نجاتت داد. بعدش رفتیم قدم زدیم و کلی عکس گرفتیم.
اینم عکسای خوشگلت:

گل من ریحانه خانمی در حال بازی کردن با موبایل بابایی


از اولی که ما اونجا بودیم تا لحظه آخر تو به این سبد آویزون بودی و تکیه گاهت بود برا ایستادن.
جیگر منی با این نگاه کردنت.

اینجا که من ازتون عکس گرفتم، یه نهر کوچیک جاری بود و صدای شر شر آب میومد. تو هم محو حرکت آب و صدای آب.همش میخواستی خودتو بندازی پایین و بری تو آب.

یه باغ خیلی زیبا با درختایی که شاخه ها شون به هم رسیده بود و تونل قشنگی رو درست کرده بودن.

و چندتا عکس از مناظر دیدنی و باغات روستای کارده:





سری قبل که ما اومده بودیم اینجا من از یکی از همکارام شنیدم که یه جای دیگه هم این نزدیکیا هست که خیلی خیلی قشنگه، ما هم از باغبونای اونجا پرسیدیم و رفتیم طرف او محل که بهش تو اون منطقه "دره آل" میگفتن.
هنوز بیشتر از چند دقیقه از مسیر و طی نکرده بودیم که وارد یه دره شدیم. خداااااااااای من چقدر قشنگ بود. خیلی بکر و دست نخورده بود( تو این فاصله تو تو بغل بابایی خوابت گرفت
) من و بابایی از دیدن این مناظر خیلی هیجان زده شده بودیم و همش میگفتیم احسنت بر خالق این طبیعت که واقعا توصیف ناپذیره زیبایی مخلوقاتش. کوه و دره و آب و درخت و صدای خیلی خیلی دلنواز پرندگان.
اصلا انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودیم . من به بابایی گفتم اینجا بهشت گمشده خراسانه.
خلااااااااااصه ما همینجور جاده رو میرفتیم و کیف میکردیم ولی دیگه نزدیک غروب شده بود و بایستی برمیگشتیم.البته تصمیم گرفتیم سری بعد اگه خدا بخواد بیایم اینجا.
ما برگشتیم و یه روز دیگه از روزای زندگیمون رو که با وجود تو، شیرین تر شده پشت سر گذاشتیم.
دختر گلم ،تویی که مثل گل همیشه بهار میمونی واسمون،از داشتنت خیلی خیلی خوشحالیم و شاکر خدا هستیم که یه هدیه آسمونی مثل تو رو بهمون داده. خندیدنت ، نگاه کردنت ، اخمت، گریه هات ... همش برامون لذت بخشه ، لذت بخش.![]()
خدایا این هدیه قشنگ رو برامون نگه دار.





گردش ریحانه تو یه روز تعطیل
